توی این یك هفتهای كه اینجا بودم. تا حالا به خودم جرئت نداده بودم به این قسمت پشتبام بیایم. میترسیدم پایم بلغزد و اتفاق دردناكی برایم بیفتد اما حالا احساس سبكی میكنم. كاش زودتر آمده بودم. بیاختیار و بدون ترس روی یكی از كنگرهها میروم و دستهایم را از دو طرف باز میكنم و چشمم را میبندم. نگهبان قلعه من را كه میبیند، سوتزنان به سمتم میدود. نگهبان از دور داد میزند و خواهش میكند كه پایین بیایم و برایش دردسری درست نكنم. سعی میكنم صدایش را نشنیده بگیرم. فقط اگر كمی بر ترسهایم بتوانم چیره شوم، فرصت خوبی است برای كسب بزرگترین تجربهی زندگی چندپارهام. |