بازگشت به صفحه اصلي
احمدرضا احمدی

احمدرضا احمدی زاده ۳۰ اردیبهشت ۱۳۱۹ در کرمان شاعر ایرانی است. دوره ي آموزش هاي دبستاني را در زادگاهش و دوره ي دبيرستان را در دارالفنون تهران به پايان رساند سپس در كانون پرورش فكري كودكان ونوجوانان به كار پرداخت و هم اكنون نيز در همان جا كار مي كند.

نامه‌ی سهراب‌سپهری به ‌احمدرضااحمدی

 
احمدرضای عزيز، تنبلی هم حدّی دارد. اين را می‌دانم . ولی باور کن فکر تو هستم و سپاس‌گذار نامه‌هايت. من به شدّت در اين شهر تنها ماندم. آن هم در اين شهر بی‌پرنده و نادرخت. هنوز صدای پرنده نشنيده‌ام (چون پرنده نيست، صدايش هم نيست). در همان اميرآباد خودمان توی هر درخت نارون يک خروار جيک‌جيک بود. نيويورک و جيک‌جيک، توقعی ندارم. من فقط هستم و گاهی در اين شهر گولاش می‌خورم. مثل اين‌که تو دوست داشتی و برايت جانشين قرمه‌سبزی بود... غصّه نبايد خورد. گولاش بايد خورد و راه رفت و نگاه کرد به چيزهای سر راه. مثل بچّه‌های دبستانی، که ضخامت زندگی‌شان بيشتر است. می‌دانی بايد رفت به طرف و يا شروع کرد. من گاهی شروع می‌کنم. ولی هميشه نمی‌شود. هنوز صندلی اتاقم را شروع نکرده‌ام. وقت می‌خواهد. عمر نوح هم بدک نيست ولی بايد قانع بود و من هستم. مثلاً   یک‌چهارم قارقار کلاغ برای من بس است. يادم هست به يکی نوشتم: سه‌چهارم قناری را می‌شنوم. می‌بينی قانع‌تر شده‌ام. راست است که حجم قارقار بيش‌تر است. ولی در عوض خاصيّت آن کم‌تر است. مادرم می‌گفت قارقار برای بعضی از دردها خاصيّت دارد .
من روزها نقاشی می‌کنم. هنوز روی ديوارهای دنيا برای تابلوها جا هست. پس تندتر کار کنيم. ولی نبايد دود چراغ خورد. اين‌جا دودهای زبرتر و خالص‌تری هست. دودهای بادوام و آبنرو. در کوچه که راه می‌روی گاه يک تکّه دود صميمانه روی شانه‌ات می‌نشيند و اين تنها ملايمت اين شهر است. وگرنه آن جرثقيل که از پنجره‌ی اتاق پيداست، نمی‌تواند صميمانه روی شانه‌ی کسی بنشيند. اصلاً برازنده‌ی جرثقيل نيست اگر اين کار را بکند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است. توی اين شهر نمی‌شود نرم بود و حيا کرد. تهنيت گفت. نمی‌شود ترب‌چه خورد. ميان اين ساختمان‌های سنگين، ترب‌چه خوردن کار جلفی است. مثل اين‌که بخواهی يک آسمان‌خراش را غلغلک بدهی. بايد رسوم اين‌جا را شناخت. در اينجا رسم اين است که درخت برگ داشته باشد. در اين شهر نعنا پيدا می‌شود ولی بايد آن را صادقانه خورد. اينجا رسم نيست که کسی امتداد بدهد. نبايد فکر آدم روی زمين دراز بکشد. در اين‌جا از روی سيمان به بالا برای فکر کردن مناسب‌تر است. و يا از فلز به آن طرف. من نقاشی می‌کنم ولی نقاشی من نسبت به گالری‌های اينجا مورّب است . نقاشی از آن کارهاست، پوست آدم را می‌کند و تازه طلبکار است. ولی نبايد به نقاشی رو داد چون سوار آدم می‌شود. من خيلی‌ها را ديده‌ام که به نقاشی سواری می‌دهند. بايد کمی مسلح بود و بعد رفت دنبال نقاشی. گاه فکر می‌کنم شعر مهربان‌تر است. ولی نبايد زياد خوش‌خيال بود. من خيلی‌ها را شناخته‌ام که از دست شعر به پليس شکايت کرده‌اند. بايد مواظب بود. من شب‌ها شعر می‌خوانم. هنوز ننوشته‌ام. خواهم نوشت .
من نقاشی می‌کنم، شعر می‌خوانم و يکتائی را می‌بينم و گاه در خانه غذا می‌پزم و ظرف می‌شويم و انگشت خودم را می‌بُرم و چند روز از نقاشی باز می‌مانم . غذایی که من می‌پزم خوشمزه می‌شود به شرطی که چاشنی آن نمک باشد و يک قاشق اغماض .
غـذاهای مــادرم چه خوب بود. تازه من به او ايراد می‌گرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمايل به کبودی است .
آدم چه دير می‌فهمد ...
من چه دير فهميدم که انسان يعنی عجالتاً ...
ايران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشن‌فکران بد و دشت‌های دل‌پذيـر... و همين ...

برگرفته از :
سهراب‌سپهری‌نقاش‌وشاعر، لی‌لی‌گلستان

 

 

© 2006-2009, NashreAfkar.com
powered by 7darya.com